سلام به همه دوست جونهای گلم.
ممنونم از اینکه قدم رنجه کردین و به قرمز ترین و تلخ ترین عسل دنیا سر زدین.
این روزها حسابی سرم شلوغه.
انگار سرنوشت منو از ازل با غربت گردی گره زدن.
باز هم دارم میرم. این دفعه کمی دورتر.
میرم دمشق. برای گرفتن دکترا که دیگه نمیدونم اخرین مدرک تحصیلی ام خواهد بود یا هنوز این سرنوشت برام بازی در آستین داره...
همه چیز مثل یه بازی کوچولو شروع شد و حالا هم کوچ به دمشق.
سر زدنهای شما گلهای با احساس برام روزهای تلخ رو شیرین و معطر میکنه.
منتظر لطفتون میمونم کنار پنجره ای که از وبلاگ برفی ام منو به دل بهاری شما مرتبط میکنه..
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
ناگهان چه زود دیر می شود...
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/04/16ساعت 16:16  توسط بادام و خرما
|
باز هم میگی از تنهایی بمیرم؟
من اسیر این شـــــــــب بارانی ام در مســیر کوچه ی ویرانی ام
بی خبر از ناله ام درخون شکست شـــــــعرهای نازک تنهایی ام
شاعران در بند وزن و صد عجــب من درون شـعر خودزندانی ام
غنچه ی نشکفته ام بر شاخسار عاقبت از غصه میخشکانی ام
چشم من دریاست ای مرغ نجیب کاش میدیدی که من طوفانی ام
سینه ام چون آسمان غم کبـــود تا ابد افســـــــــرده و بارانی ام
شوق صد پرواز در قلبــــــــم ولی پشت این دیوارهازندانــــــی ام
کاش میشدگاهگاهی مرغکــــم! روبه روی پنجـــــــره بنشانی ام
آن بنفش خاطراتت مانده است مثل زلف آشفته بر پیشانی ام
آمدم با شـــــوق چشمانت ولی با نگاهی ســــــرد میلرزانی ام
نقش لبخندی به چشمم میکشم تا نبینـــــــی گریه ی پنهانی ام
آمدم با شــــــــــــــوق آوازت ولی با سکوتــی تلخ می رنجانی ام
در عبـــــــــــــور زندگی پرپر شدم در مســــــیر باد می افشانی ام
* * * * * * * * * * * * *
نرم نرمک میشوم خاموش حیف! با غروب مصـــــــرع پایانی ام
کاش میدیدی به آخــــر میرسم پابه پای شعر سرگردانی ام...

+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/02/30ساعت 11:9  توسط بادام و خرما
|
می روی و گریه می آید مرا
ساعتی بنشین که باران بگذرد...
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/02/27ساعت 1:8  توسط بادام و خرما
|
نانهای کبود
ثروت بی دریغ
محبت
حلال بود.
طبلهای شاد
پیراهن ربانی
((بادام و خرما))
سکوت حرام بود.
لبخندت
فراسوی حرام و حلال زیبا بود.
.
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/02/13ساعت 23:33  توسط بادام و خرما
|